تبليغاتX
فیلمشناسی
فيلمهاي برتر سينماي جهان ومعرفی کارگردانهای بزرگ
کارگردان: کوینتین تارانتینو

بازیگران : براد پیت- دایان کروگر - کریستوفر والتز - الی راث

سال: 2009

خلاصه داستان فیلم:

در سال1941 در فرانسه تحت اشغال‌ نازی‌ها، کلنل هانس لاندا (کریستوفر والتز) یکی از اعضای گروه سازمان امنیت آلمان نازی که به شکارچی یهودی‌ها معروف است برای بازجویی به خانه پریر لاپادیت (دنیس منوچت) که یک کشاورز ماست‌بند است، می‌رود. لاندا، لاپادیت را با تهدید و وعده‌‌وعیدهایی مرعوب می‌کند و او را وامی‌دارد که خانواده یهودی‌ای که در زیرزمین آن خانه پنهان کرده بود را معرفی کند. سربازان لاندا از همان تخته کف زمین به آن خانواده یهودی بی‌گناه شلیک می‌کنند. همه افراد خانواده کشته می‌شوند جز دختر آنان شوسانا که به بیرون فرار می‌کند و لاندا از کشتن او خودداری می‌ورزد.یک تیم از سربازان یهودی آمریکایی از اداره نیروهای مسلح جنگی، معرفی می‌شوند. اولی: ستوان آلدو راین که به آلدو آپاچی معروف است. او کسی است که ماموریت و اهداف گروه را اعلان می‌کند: «به خاطر ترس و وحشت یهودیان و غارت آنها در حصار رایش سوم نازی‌ها، تا آنجا که ممکن است شما باید اعضای ارتش آلمان را به قتل برسانید. در این مسیر ما کسی را زندانی نمی‌کنیم.

شما فقط موظفید آنها را بکشید و پوست سرشان را بکنید.»دیگری دانی که با چوب بیسبال، سر سربازی را به خاطر اینکه جای همرزمان خود را نشان نمی‌دهد، متلاشی می‌کند و به خرس یهودی مشهور است. لعنتی‌ها، هوگو اشتیگلینز آلمانی را که اعتماد آنها را بعد از کشتن 13نفر از افراد گشتاپو، به دست آورد، استخدام کردند. روش کار آنها این بود که یک نفر را به عنوان شاهد زنده نگه دارند تا اخبار ترور نازی‌ها را به دیگران منتقل کند. آلدو روی پیشانی بازمانده‌ها علامت سوآستیکا را با نوک چاقو حک می‌کرد تا بعد از جنگ نیز شناخته شده و همچنین باعث ترس و وحشت در ارتش آلمان شوند.شوسانا به پاریس آمده و یک سینما را اداره می‌کند. او روزی با سربازی آشنا می‌شود که می‌خواهند از شجاعت‌های او در ارتش آلمان فیلم بسازند. این شخص (که فردریک نام دارد) شوسانا را به رستورانی می‌برد که در آن فرمانده نازی‌ها و کلنل دالما منتظر آنها هستند. کلنل به شوسانا می‌گوید که اگر امکان دارد فیلم را برای اولین بار  جلوی تمام فرماندهان نازی در سالن سینمای او پخش کنند. شوسانا این را می‌پذیرد. او که کلنل را به یاد دارد، با کمک دوست سیاهپوست خود قصد دارد در شب افتتاحیه، تمام افراد حاضر در سالن را بسوزاند تا به این وسیله انتقام خودشان را بگیرند.

کلنل و جوخه نازی‌ها با هم به کافه‌ای می‌روند تا آنجا را بازرسی کنند. حین بازرسی، کفش قرمز به‌جامانده‌ای که در اصل مال بریجت است را می‌بینند ‌ و آن را با خود‌می‌برند. شب افتتاحیه فیلم آلمانی‌ها فرا رسیده است. فردریک قهرمان و کارگردان و نیز کلنل در آنجا حاضر هستند. بریجت نیز در این اکران اولیه به همراه آلدو و لعنتی‌‌ها که همگی تغییر قیافه داده‌اند و خود را «ایتالیایی‌ها» و از متحدین جا زده‌اند هم حضور دارند. این در حالی است که شوسانا می‌خواهد تمام نوارها را بسوزاند. کلنل وقتی پای آسیب‌دیده از درگیری در کافه بریجت را می‌بیند از بریجت می‌خواهد به اتاقی خلوت بروند. او در آنجا کفش قرمز بریجت را به پایش می‌کند و درمی‌یابد که لعنتی‌ها آنجا هستند. او بریجت را می‌کشد و سپس دستور می‌دهد که آلدو و یکی از یارانش را به دفتر مخفی‌اش ببرند.

او در آنجا می‌گوید که حاضر است با آمریکایی‌ها معامله کند و اجازه دهد که دوستان دستگیرنشده آلدو نقشه خود را عملی کنند. او و آلدو سوار ماشین می‌شوند و به جنگل می‌روند. هنگامی که به پناهگاه می‌رسند، کلنل به آلدو یک نشان افتخار می‌دهد و برای ثابت‌کردن اینکه با آنها خصومتی ندارد چاقو و اسلحه‌شان را برمی‌گرداند. آلدو و دوستش هم راننده وی را کشته و پوست از سرش می‌کنند. آنها روی پیشانی کلنل سوآستیکا حک می‌کنند. آلدو به دوستش می‌گوید: «فکر کنم این بهترین اثر هنری من است»!در آن سو شوسانا می‌خواهد به دوستش دستور بدهد که فیلم را بسوزاند اما فردریک ناگهان وارد اتاق می‌شود و می‌گوید که می‌خواهد با او باشد. شوسانا او را از اتاق بیرون می‌کند و زمانی که فردریک برای رفتن به او پشت می‌کند شوسانا به او شلیک می‌کند. فردریک می‌افتد و می‌میرد. شوسانا می‌رود تا جسد را بازرسی کند که فردریک که خود را به مردن زده بود به او 4 تیر شلیک می‌کند و کمی بعد خودش هم جان می‌دهد. خودبه‌خود سینما آتش می‌گیرد و دو تا از لعنتی‌ها که هنوز در سینما بوده‌اند نیز مردم را می‌کشند اما با انفجار بمبی که کلنل در آنجا مخفی کرده بود، دیگر کسی زنده نمی‌ماند.

 


«لعنتی‌های بی‌آبرو» مانند هر فیلم دیگری از تارانتینو، اثری بحث برانگیز است. تارانتینو از همان اولین‌ ساخته‌هایش «سگدانی» و «پالپ فیکشن» تا « بیل رابکش»، «ضدمرگ» و... فیلمسازی جنجالی بوده است. تلقی و نگاه ویژه او به سینما، دنیای دیوانه‌واری که خلق می‌کند، ارجاع به فیلم‌های مختلف (که الزاما هم شاهکارهای تاریخ سینما نیستند و او خیلی  وقت‌ها به سراغ فیلم‌های گمنام درجه چندم می‌رود)، خشونت بی‌واسطه‌ای که به نمایش می‌گذارد و کلا همه چیزهایی که سینمای تارانتینو را در این سال‌ها، همچنان بحث‌انگیز نگاه داشته، در فیلم آخرش نیز به تمامی قابل  مشاهده است. اولین تجربه تارانتینو در سینمای جنگی بیش از آنکه شبیه آثار این ژانر باشد، نزدیک به دیگر ساخته‌های سازنده‌اش است.

«لعنتی‌های بی‌آبرو» یک اثر تارانتینویی تمام و کمال است که به اعتقاد بسیاری از منتقدان، پس از چند فیلم ناامید‌کننده حکم بازگشت موفقیت‌آمیز او به روزهای خوش را دارد. منتقد سن‌فرانسیسکو کرانیکل «لعنتی‌ها...» را بهترین فیلم کارنامه تارانتینو و نشانه بلوغ هنری‌اش می‌داند و بسیاری نیز اعتقاد دارند این فیلم پس از «پالپ فیکشن» بهترین اثر کارگردانش به شمار می‌آید. فروش بالای فیلم در سراسر جهان، در کنار اقبال منتقدان، «لعنتی‌های بی‌آبرو» را به موفق‌ترین فیلم تارانتینو در یک دهه اخیر تبدیل کرده است. «لعنتی‌های بی‌آبرو» نوشته و کارگردانی‌شده توسط کوئنتین تارانتینو که اکران جهانی موفقی را این روزها پشت‌سر می‌گذارد، از ابتدای اکتبر سال2008 در مکان‌های مختلفی در آلمان و فرانسه فیلمبرداری شد. فیلم از فرانسه اشغال‌شده به دست آلمان‌ها شروع و سپس 2داستان را از ترور رهبران سیاسی نازی، بازگو می‌کند که یکی از آنها توسط یک جوان یهودی فرانسوی که صاحب یک سینماست اتفاق می‌افتد و دیگری توسط یک گروه سرباز آمریکایی که «لعنتی‌ها» نامیده می‌شوند.تارانتینو گفته است: با وجود اینکه این اثر جزو فیلم‌های جنگی است، بیشتر یک فیلم کابویی محسوب می‌شود؛ یک وسترن با تمثال جنگ جهانی دوم.

این فیلم یکی از مهم‌ترین منتخبین شصت‌ودومین جشنواره فیلم کن بوده و در رقابت‌های اعطای نخل طلایی در ماه می، هنرپیشه‌های جهانی خود را داشته است و نیز تنها فیلم آمریکایی بود که در این سال جایزه کن را به دست آورد. کریستوفر والتز نیز برنده نخل طلای بهترین بازیگر نقش مکمل در همین جشنواره شد. مقالات انتقادی درباره این فیلم اغلب همه مثبت بوده و 88درصد از درجه‌های انتقادی ستایش‌آمیز سایت روتن تومیتو را به خود اختصاص داده است. جیمز براردینلی به فیلم درجه انتقادی 4 از4 را در سال2009 داد و شرح داد که این فیلم بهترین فیلم تارانتینو بعد از فیلم «پالپ‌فیکشن» است. راجر ابرت یکی از منتقدین نیز به این فیلم درجه 4 ستاره از بازبینی را می‌دهد. وی می‌گوید این فیلم یک فیلم جنگی بی‌پروا و جسورانه و گاهی آزاردهنده و تکان‌دهنده بود؛ گویی یک بار دیگر صحنه‌های واقعی به تصویر کشیده شده است. آن تامپسون، کارگردان فیلم «لذت خیال‌پرستی»، از جهاتی فیلم را تحسین کرد و افزود: این فیلم یک شاهکار نیست. برای دیدن لذت‌بخش است ولی مفرح نیست. شما به طور کلی وارد دنیای فیلم نمی‌شوید و آن را از فاصله دور می‌بینید.

البته همه نقدها مثبت نبودند. منتقد بریتانیایی، پیتر برادشاو فیلم را بسیار ناامیدکننده توصیف کرد.  دانیل مندلسون، نویسنده و منتقد، با این تصور که سربازان آمریکایی یهودی قساوت نازی‌ها را بر یهودیان به سخره گرفتند، اظهار کرد که «لعنتی‌های بی‌آبرو» تارانتینو با این طبع خشونت‌آمیز و کینه‌توزانه مخالفتی نداشتند. بلکه فقط نقش یهودی‌ها با نازی‌ها تعویض شده بود. این فیلم از طرف بسیاری از مطبوعات یهودی مورد انتقاد واقع شده است. لیل لیبوتیز انتقاد کرد که این فیلم عاری از اصول اخلاقی، دانش و فهم زیرکانه است. اما این فیلم لایق،  بیش از واقعیت تغییرپذیر است؛ یک دنیای جادویی، جایی که ما نباید نگران پیچیدگی‌های اخلاقی باشیم؛ جایی که خشونت همه مشکلات را حل می‌کند.

دیوید دنبی نیز جزو منتقدان مخالف فیلم است. به اعتقاد او «لعنتی‌های بی‌آبرو» اثری مضحک  و بی‌حس‌وحال است. فیلم برای مخاطبی که مقولاتی چون نهضت مقاومت، نازی‌ها و جنگ جهانی دوم برایش اهمیت  دارد، حکم یک کابوس را پیدا می‌کند.

تارانتینو بی آنکه کلاهبردار یا دروغگو باشد، صرفا خواسته با همه چیز تفریح کند و طبق عادتش همه کس و همه چیز را دست بیندازد. برای همین نازی‌ها برای او صرفا کسانی هستند که می‌شود از تمایلات سادیستی‌شان، صحنه‌های خشن سرگرم کننده‌ای خلق کرد. کاملا مشخص است که «لعنتی‌های بی‌آبرو» ساخته شخصی است که تمایلی به قضاوت اخلاقی ندارد و با بی‌مسئولیتی و بازیگوشی از زیربار هرگونه تعهدی شانه خالی می‌کند.

منتقد نیویورک تایمز نیز با اشاره به ذوق سینمایی بالای تارانتینو، می‌کوشد تا با آن که کلیت فیلم را نپسندیده، محسناتش را انکار نکند. مثلا به فصل آغازین فیلم و زیبایی بصری فوق‌العاده‌اش اشاره و به لذت سرشاری که تارانتینو در «لعنتی‌ها...» نصیب تماشاگرش می‌کند، می‌پردازد.

مانولا دارگیس در ادامه،‌ عدم انسجام را بزرگترین نقص فیلم می‌داند. اینکه تارانتینو با وجود اینکه انبوهی راش فیلمبرداری کرده، در اتاق تدوین نتوانسته درست از آنها استفاده کند. او همچنین به گفت‌وگوهای فیلم اشاره کرده که اغلب تکراری و فاقد ظرافت هستند، درست برعکس «پالپ فیکشن». در کنار اینها منتقدانی که سینماروها بیشتر تحت تاثیر نظراتشان قرار دارند اغلب فیلم را تایید کردند. راجر ایبرت «لعنتی‌ها...» را یک فیلم جنگی بزرگ و جسورانه خواند. تام مک کارتی از فیلم به عنوان یک افسانه پریان خشن و فانتزی بسیار سرگرم کننده یاد کرد و ریچارد کورلیس هم در تایم آن را هوشمندانه‌ترین و بزرگترین فیلم سال خواند.


+ نوشته شده در  88/10/07ساعت   توسط مهدی خلیلی | 


کارگردان: استیفن داردلی

بازیگران: رالف فایننس- کیت وینسلت

محصول: 2008

سال 1958، آلمان پس از جنگ جهاني دوم. مايکل برگ نوجوان با هانا اشميتز که دو برابر سن وي را دارد، برخورد کرده و در مدتي کوتاه با هم رابطه عاشقانه پيدا مي کنند. کشف علاقه هانا به شنيدن قصه هايي که مايکل از روي کتاب براي وي مي خواند، باعث عميق تر شدن رابطه آن دو مي شود. اما يک روز هانا محل سکونت خود را تخليه کرده و ناپديد مي شود. هشت سال بعد، مايکل دانشجوي رشته حقوق شده و استادش وي را به همراه ديگر شاگردانش براي تماشاي محاکمه چند نفر از جنايت کاران جنگي نازي مي برد. در دادگاه مايکل بار ديگر هانا را مي بيند، ولي اين بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستي در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نيز براي خلاصي از مجازات هاي سنگين، نقش وي را در ماجرا پر رنگ تر جلوه مي دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسي دست خط، اتهام را پذيرفته و به زندان ابد محکوم مي شود. تنها مايکل از راز او باخبر است. ولي کوششي براي نجات وي نمي کند. اما مدتي بعد بسته اي به دست هانا مي رسد...

ستيون ديويد دالدري متولد 1961 دورست، انگلستان و فارغ التحصيل دانشگاه شفيلد؛ پيشينه اي درخشان در تئاتر دارد. دو بار جايزه لارنس اوليوير را دريافت کرده و جايزه توني را براي کارگرداني نمايشنامه An Inspector Calls جي. بي. پريستلي به دست آورده است. اما تماشاگر ايراني او را با دومين فيلمش-ساعت ها- مي شناسد. در حالي که اولين فيلمش بيلي اليوت-درباره پسر 11 ساله يک معدنچي که استعدادي شگرف در زمينه رقص دارد- نه فقط موفق شده بود در گيشه درآمدي هنگفت کسب کند، بلکه سيلي از جوايز-از جمله نامزدي اسکار- را به سوي سازنده اش سرازير کرده بود. فيلم دومش ساعت ها به دليل اقتباس هنرمندانه اش از کتاب ديويد کانينگهام و سه شخصيت مونث آن-از جمله ويرجينيا ولف- با تحسين منتقدان و استقبال گرم تر جشنواره ها روبرو شد و اسکاري هم براي نيکول کيدمن به ارمغان آورد. با اين چنين پيشينه اي از فيلمساز کم کار و گزيده کاري چون دالدري، کتاب خوان که بر اساس کتابي مشهور به همين نام نوشته پروفسور حقوق آلماني و قاضي مشهور برنهارد شلينک ساخته شده، بايستي پيش از ديدن نيز کنجکاوي و اشتياق هر سينما دوستي را تحريک کند. کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترينش را مي شود هولوکاست(همه سوزي يهوديان) دانست. اما انگشت روي مسائل ريزي مي گذارد که نمي شد در فرداي جنگ جهاني دوم و آغاز محاکمات جنايتکاران نازي بر زبان راند. مردان و زناني که با حرارت و اشتياق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحليل دقيق و از همه مهم تر انساني مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قرباني مي خواست و کتاب خوان مي خواهد بگويد همان طور که هانا اشميتز خود را قرباني شرم خويش از بي سوادي مي کند، کليت مردم آلمان نيز براي رهايي از شرم تاريخي شان در همدستي حتي خاموش با هيتلر-چيزي که يکي از دانشجويان پروفسور روئل به او مي گويد- به سرعت قربانياني يافته و همچون بز طليقه با آنان رفتار کردند. برگردان 32 ميليون دلاري دالدري به ما مي گويد نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلي که به نوبه خود بعدها براي رهايي از شرم شخصي و تاريخي اش کوشش هايي نه چندان جدي براي رهايي وجدانش صورت داد. مايکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشميتز مي شود، ولي با وجود وقوفش بر رازي که افشاي آن مي تواند موجب رهايي اش شود، سکوت مي کند. او نيز با تفکر توده اي همراه مي شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهاي کاست از کتاب هاي مشهور ادبيات جهان با صداي خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکين وجدان خويش برمي آيد. اما او نيز به سهم خود موجب نابودي انساني به عنوان نماينده نسلي مي شود که عشق را به وي ارزاني داشته بود. هانا در زندان مي ميرد، ولي مايکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهايي مي يابد. دخترش را که با وي رابطه گرمي ندارد، به سر مزار هانا مي برد تا با وي از زني سخن بگويد که اولين قطرات شهد عشق را به کامش ريخته بود و هيچ کس نتوانست بعدها جاي او را در زندگيش پر کند. دالدري به تماشاگرش مي گويد که بايد قبل از اينکه دير شود، دست به کار شد. ميراث معنوي خود را بازيافت، با مايه هاي ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر ميراث انساني گذشتگان که در کتاب ها براي ما به جا گذاشته اند، نشد! کتاب خوان در کنار موضوعي چنين مهم و تاريخي که از ديدگاه يک حقوق دان برجسته روايت شده، ستايشي از کتاب و کتابخواني است. ستايش نامه اي براي اديسه، هکلبري فين و آنتوان چخوف و بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشي از گريم نه چندان خوب کيت وينسلت، يک بازي درخشان از وي را به نمايش مي گذارد که مي تواند او را به جايزه اسکار برساند. کتاب خوان يکي از بهترين فيلم هاي فصل است که تماشاي آن براي هر جوياي حقيقت ضروري است. گشودن رازهاي سر به مهري که خيلي ها-از جمله خود ماها- شهامت رويارويي با آن نداشتيم....

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت   توسط مهدی خلیلی | 
The image “http://www.shahrfilm.com/uploads/Titles/big/slumdog-millionaire-movie-poster-1.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

جمال ماليک، پسر يتيم 18 ساله و يک از فقراي بمبئي در حال تجربه کردن بزرگ ترين حادثه زندگي خويش است. او در مقابل چشمان مردم هند که از تلويزيون ها او را نظاره مي کنند مهمان برنامه "چه کسي مي خواهد ميليونر شود؟" است و براي به دست آوردن 20 ميليون روپيه تلاش مي کند. اما وقتي نيمي از اين مبلغ را به چنگ آورده و برنامه براي استراحت ميان دو مرحله متوقف شده، پليس او را دستگير مي کند. چون پرم کومار مجري برنامه از وي به دليل تقلب شکايت کرده است. چون چگونه يک جوان فقير و زاغه نشين مي تواند پاسخ همه سوال ها را داشته باشد. آيا او يک متقلب است يا در زمان و مکان درست سوالي مناسب از او پرسيده شده که با دانسته ها وي مطابقت دارد؟

جمال براي بازرس پليس تعريف مي کند که چگونه مادرش در حمله هندو ها به مسلمانان کشته شد. اينکه چگونه او و برادرش بي خانمان تر از قبل به دام تبهکاران افتادند. اينکه چطور با دخترک زاغه نشيني به نام لاتيکا آشنا شد. اينکه چرا پاسخ هاي درست را مي داند. اما از دادن پاسخ اينکه چرا در مسابقه شرکت کرده، طفره مي رود. بازرس پليس قانع مي شود که او فريبکار نيست و براي ادامه مسابقه او را به استوديو بازمي گرداند. جايي که هنگام دادن پاسخ آخرين سوال، هدف او از شرکت در مسابقه در برابر چشمان 60 ميليون تماشاگر روشن مي شود..

دني بويل متولد 1956 منچستر انگلستان است. از نيمه دهه 1980 با ساختن فيلم هاي تلويزيوني شروع به فيلمسازي کرده و کم و بيش مي شود او را در مقام کارگردان قسمت هايي از سريال بازرس مورس به ياد آورد. اما سال 1995 و اولين فيلم بلندش گور کم عمق بود که نگاه ها را به سوي او خيره کرد. فيلمي که با سه شخصيت اصلي در مکاني محدود مي گذشت و قدرت بويل در روايت و ايجاد تعليق، خبر از تولد کارگرداني خوش آتيه مي داد. يک سال بعد وقتي قطاربازي به نمايش درآمد، ثابت شد که انتظارها بيهوده نبوده و سينماي انگلستان صاحب چهره متفکر تازه اي شده است. ولي سال هاي بعد و ساخت فيلم هايي چون ساحل و اين اوخر 28 روز بعد نشاني از آن تازگي و شادابي دو فيلم اول با خود نداشت. تا جايي که منتقدان به فيلم متوسطي چون ميليون ها در کارنامه وي نمره قبولي دادند و سه سال بعد با نمايش فيلم نا اميد کننده نورخوشيد آن را پس گرفتند. خوشبختانه ضربه کاري بوده و بويل در کمتر از يک سال موفق به جمع و جور کردن ذهن خود و ساخت فيلمي به طراوات آثار اوليه اش شده است. ميليونر زاغه نشين که موفق شد در آخرين هفته سال ميلادي گذشته در تمام فهرست انتخاب هاي منتقدان مشهور جايي براي خود دست و پا کند، اگر از دريچه طنزآميز عنوان مقاله اسکات فونداس نگريسته شود تلاقي هاليوود و باليوود است. اما فيلم 15 ميليون دلاري بويل چيزي فراتر از اين تيتر شوخ است. فيلم سرشار از رنگ، موسيقي، کادرهاي به دقت فکر شده و قصه اي است که به شيوه خاص بويل روايت مي شود. پر ضرباهنگ، پر سر و صدا و پر احساس که قهرمانش بچه و بعدها نوجوان مسلمان هندي است که زندگيش نمونه اي ميکروسکوپي از حيات ميليون ها هندي ديگر محسوب مي شود. سرشار از فقر، رنج و حسرت که اين يکي با هپي اند به پايان مي رسد و در سکانسي نقيضه وار تيتراژ پاياني با رقص و آواز دسته جمعي همراهي مي شود. اما تنها يک ميان نوشته کوچک همه اين روياها را به هم مي ريزد. بويل که در آغاز فيلم سوالي از تماشاگر پرسيده بود، جواب را به او عرضه مي کند. اين قصه ساختگي بود! ولي تماشاگر و خود بويل مي داند که ميليون ها زاغه نشين در هندوستان وجود دارند که نهايت آرزويشان مانند جمال ماليک خردسال داشتن امضاي آميتاب باچان بوده و هست. حتي اگر براي رسيدن به آن بايد از چاه مستراح عبور کرد. اما تاسف اينجاست که بويل هم از سطح عبور نمي کند. فيلم او نمايشگر همه وحشت هاي اين زندگي نيست و بيشتر خصلت هاي يک قصه پريوار را در خود دارد. يک قصه پريوار مدرن درباره گدايي که مي خواهد و مي تواند شاهزاده شود و به وصال محبوب هم برسد!
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت   توسط مهدی خلیلی | 
 

 

كارگردان:مارك واترز

بازيگران:فردي هايمور-نيك نولتي - مري لوييز پاركر

محصول:۲۰۰۸

هلن گريس که به تازگي از شوهرش جدا شده، به همراه پسران دوقلويش جرد و سايمون و دختر بزرگش مالوري به خانه اي قديمي در املاک اسپايدرويک- متعلق به عمه لوسيندا- اثاث کشي مي کنند. در شب اول اقامت شان در خانه جديد، مالوري پشت ديواري کاذب يک آسانسور کوچک و يک کليد عجيب پيدا مي کند. جرد با استفاده از آسانسور و کلي به اتاقي مخفي راه پيدا مي کند که متعلق به صاحب قديمي خانه آرتور اسپايدرويک است. جرد با استفاده از کليد صندوقي را باز کرده و نوشته هاي آسپايدرويک را مي يابد. کتابچه اي که حاوي اسرار سرزمين پريان است و اسپايدرويک طي ياداشتي از يابنده خواسته تا محتويات خطرناک کتاب را نخواند. اما جرد اخطار را ناديده گرفته و مهر از کتاب برمي گيرد. مدتي بعد جرد با موجود کوتوله اي به نام تيمبلتاک برخورد مي کند که از موجوداتي کوچک و معمولاً نامرئي با وي سخن مي گويد و اينکه موجودي پليد به نام مولگارت در صدد دستيابي به کتابچه اسپايدرويک است تا بر تمامي سرزمين پريان حکمراني کند. اسپايدرويک سال ها قبل ناپديد شده، اما قبل از رفتن حصاري جادويي پيرامون خانه براي حفاظت از دخترش تعبيه کرده است. جرد موضوع را با برادر و خواهرش در ميان مي گذارد، اما آنها حرف هاي جرد را جدي نمي گيرند. تا اينکه سيمون توسط گابلين هاي شرور مولگارت دزديده و به اسارت گرفته مي شود. همزمان جرد با گابليني خوش قلب و دشمن مولگارت به نام هاگسکوئل آشنا مي شنود. مولگارت سايمون را رها م يکند تا کتابچه را براي وي بياورد. اما جرد و مالوري او را از کار برحذر مي کنند و در نتيجه با حمله گسترده گابلين ها به خانه روبرو مي شوند. به نظر مي رسد تنها کسي که مي تواند به آنها کمک کند وارث خانه، يعني لوسيندا دختر سالخورده اسپايدرويک است. اما عمه لوسيندا به آنها مي گويد تنها راه نجات آنها يافتن آرتور اسپايدرويک است...

مارک استفن واترز متولد 1964 کليولند، اوهايو آمريکاست. از سال 1997 با نوشتن و کارگرداني فيلم خانه تفاهم شروع به کار کرد. خانه تفاهم در جشنواره سندنس با نامزدي جايزه داوران و بعدها در جشنواره هاي شيکاگو و ديوويل خوش درخشيد. اما دو فيلم بعدي او کمدي درام هاي معمولي بودند که توجه کسي را جلب نکردند. تا اينکه در سال 2004 واترز با ساختن دختران شرور توانست آب رفته را به جوي بازگرداند و اولين جوايزش را نيز دريافت کند. دختران شرور نيز يک کمدي درام به شدت زنانه بود که هفت جايزه از جشنواره هاي آمريکايي مانند انتخاب نوجوان ها و MTV Movie Awards به دست آورد و موقعيت او را در ميان تهيه کنندگان تثبيت کرد. فيلم بعدي وي که در همين صفحات معرفي شد همچون بهشت نام داشت که يک کمدي عاشقانه ٥٨ ميليون دلاري با مايه هاي ماوراء الطبيعه و شباهت هاي فراوان با روح- ديويد زوکر- بود. فيلم جدا از فروش معقول توانست ستايش منتقدان را به خاطر بازي هنرپيشگانش، مخصوصاً مارک روفالو، کسب کند. وقايع نامه اسپايدرويک ششمين فيلم بلند واترز است که با بودجه اي سنگين در حدود 90 ميليون دلار ساخته شده و در طول مدت کوتاهي که از نمايش آن مي گذرد 70 ميليون دلار در سينماهاي آمريکا به دست آورده است.
فيلم بر اساس مجموعه پنج جلدي کتاب هاي محبوب نوجوان به همين نام نوشته توني دي ترليزي و هالي بليک ساخته شده است. اولين جلد اين مجموعه در سال 2003 منتشر شد و چهار جلد ديگر در همين سال و سال بعد راهي بازار شدند. در سال 2007 و 2008 نيز دو جلد تازه تحت عنوان فراسوي روزنگار اسپايدرويک به چاپ رسيد. فيلم هر چند تفاوت هايي اندک با اين مجموعه دارد و بيشتر روي حوادث جلد چهارم آن متمرکز شده، تا امروز نقد هاي خوبي از سوي منتقدان آمريکايي دريافت کرده است.
با اين حال فيلم از سه گانه ارباب حلقه ها يا قطب نماي زرين و حال و هواي حماسي آنها-حتي هري پاتر- دور است و در نتيجه بر خلاف آنها چندان جايي در ذهن ها اشغال نخواهد کرد. با اين واترز ماجراهايي قابل حدس را به شيوه اي هوشمندانه پشت سر هم روايت کرده و تماشاگر را مجذوب فيلم يم سازد. شخصاً فيلم را يک سرگرمي زيبا و آبرومندانه براي نوجوانان ارزيابي مي کنم که جلوه هاي ويژه رايانه اي قابل قبولي نيز دارد، اما جادوي آن مقداري اندک است. ستاره اصلي فيلم بي تعارف فردي هايمور است که قبلاً او را در فيلم هاي چارلي و کارخانه شکلات سازي و آرتور و آدم کوچولوها ديده بوديم. بازي او در نقش دو برادر دوقلو بسيار باور پذير است. فيلم تا اين لحظه فروش جهاني 150 ميليون دلار را نيز پشت سر گذاشته و بدون شک يکي از موفق ترين فيلم هاي نوجوان در سال 2008 خواهد بود.

 دانلود در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/05ساعت   توسط مهدی خلیلی | 

كارگردان: ميشايل هانكه

بازيگران: تيم راث- نايومي واتس

محصول: ۲۰۰۷

خانواده فاربر براي گذراندن تعطيلات به خانه ويلايي خود در کنار درياچه رفته اند. اما در بدو ورود با پيدا شدن سر و کله دو پسر خوش سيما - پيتر و پل - با لباس هاي گلف بر تن آرامش شان بر هم مي ريزد. پيتر و پل با زمينه چيني آنا، جورج و پسر کوچک شان جورجي را در خانه حبس و سپس شروع به بازي هايي مي کنند که با يک شرط بندي هولناک آغاز مي شود. پيتر به آنها مي گويد که حاضر است شرط ببند هيچ کدام از آنها در ساعت 9 صبح روز بعد زنده نخواهند بود. خانواده فاربر سعي مي کنند تا به هر وسيله اي که شده، از چنگ اين دو قاتل خونسرد فرار کنند. اما منطقه اي که در آن زندگي مي کنند، بسيار خلوت و تنها تلفن موجود نيز از کار افتاده است. در طول شب ابتدا جورجي کشته مي شود و آنا که براي آوردن کمک از خانه گريخته، بار ديگر به چنگ پيتر و پل مي افتد. آن دو بعد از کشتن جورج، انا را سوار قايق کرده و قبل از فرا رسيدن ساعت 9 صبح او را نيز غرق مي کنند. سپس به نزديک ترين ويلا مي روند تا بازي بامزه خود را با خانواده اي ديگر از سر بگيرند...

ميشائيل هانکه متولد ٢٣ مارچ ١٩٤٢ در مونيخ از ايالت باوارياي آلمان است. در رشته هاي فلسفه، روانشناسي و تئاتر در وين تحصيل کرده و از ١٩٦٧ تا ١٩٧٠ به عنوان نماايشنامه نويس در Südwestfunk کار کرده و از ١٩٧٠ با نوشتن و کارگرداني فيلم تلويزيوني بعد از ليورپول وارد عالم فيلمسازي شده است. هانکه همزمان در تئاترهاي اشتوتگارت، دوسلدورف، فرانکفورت، هامبورگ مونيخ، برلين و وين نمايش هاي متعددي روي صحنه برده و در فاصله ساخت فيلم هايش به تدريس در آکادمي فيلم وين نيز پرداخته است. وي در سال ١٩٨٩ بعد از ساختن هشت فيلم تلويزيوني، اولين فيلم بلند سينمايي خود به نام قاره هفتم را کارگرداني کرد که موفق به دريافت جايزه اي از جشنواره لوکارنو شد. با دومين فيلمش ويديوي بني در سال ١٩٩٢ - که دو جايزه از جشنواره وين و مراسم فيلم هاي اروپايي دريافت کرد- منتقدان و تماشاگران او را کشف کردند. سومين فيلمش ٧١ جزء از روزشمار يک شانس جايزه بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و جايزه منتقدان و نويسندگان را از جشنواره کاتالونيا گرفت. فيلم بعدي اش بازيهاي عجيب يا بازي هاي بامزه در ١٩٩٧ نامزد نخل طلاي جشنواره کن شد و از جشنواره هاي شيکاگو، فانتاسپرو و فلاندرز جوايز مهمي دريافت کرد.
ششمين فيلمش رمز ناشناخته –با شرکت ژوليت بينوش- نيز در سال ٢٠٠٠ نامزد نحل طلا شد و جايزه ويژه کليساي جهاني را دريافت کرد. يک سال بعد بار ديگر با پيانيست نامزد نحل طلا و برنده جايزه ويژه هيئت داوران کن شد و جايزه بهترين فيلم خارجي را ازGerman Film Awards دريافت کرد. هانکه در سال ٢٠٠٣ ساعت گرگ را کارگرداني کرد که توجه چنداني برانيانگيخت. اما فيلم ماقبل آخر او به نام پنهان توانست نظر مثبت تمامي منتقدان و تماشاگران دنيا را به خود جلب کند. پنهان که مانند رمز ناشناخته درباره ريشه هاي نژادپرستي است، موفق ترين ساخته هانکه به شمار مي رود که بعد از توفيق آن براي بازسازي يکي ديگر از فيلم هاي موفق خود ب زبان انگليسي راهي هاليوود شد. حاصل کار او همين فيلم اخير است که نما به نما بدون هيچ تغييري يا کم و کاستي از روي فيلم بازي هاي عجيب يا بازي هاي بامزه خودش در 1997 ساخته است.
براي کسي هر دو برگردان هانکه را از اين فيلمنامه ديده باشد، انتخاب ميان اين دو سخت خواهد بود. هر دو فيلم به يک اندازه قوي هستند و ماجراي قاتلين خوش سيما که قتل براي شان يک بازي بامزه و يا عجيب است. هانکه اين بار فيلمش را با بودجه اي بيشتر-15 ميليون دلار- ساخته، اما چيزي بر آن نيفزوده و يا نکاسته و حيرت آور اينکه بر خلاف فيلم پيشين، از جهت مالي با شکست روبرو شده است.
هانکه فيلمساز کهنه کاري است که خشونت و مطالعه آن در جامعه امروز تم ثابت آثار او تشکيل مي دهد. فيلم هاي او همزمان هم جذاب و هم دافعه برانگيزند. مانند پيتر و پل که در عين خوش سيما و جوان بودن، خوف ناک هم هستند. اشتباه خواهد بود اگر آنها را معصوم و خانواده فاربر را در بروز حوادث آتي مقصر-حتي اندکي- بدانيم. آن دو با نقشه اي از پيش طراحي شده که بازي مي ماند، بعد از کشتن همسايه به سراغ فاربرها مي روند و بعد از تمام شدن کار آنان، بازي تازه اي را با همسايه آنها آغاز خواهند کرد. پس حرف هاي به ظاهر فلسفي اين دو موجود نفرت انگيز را نبايد چندان جدي گرفت. البته مي شود آنها را با شکنجه گراني که مي کوشند درس اخلاق به قرباني نگون بخت خود بدهند مقايسه کرد، افرادي که مابه ازاي واقعي شان در کشور ما نيز اندک نيست، و در اين موقعيت است که حرف هاي هانکه معنا پيدا مي کند. اما همين حرف هاي عميق براي تماشاگر آمريکايي فيلم هاي خون ريزي چون جيغ و اره و هتل محلي از اعراب ندارد. چون از حمام خون خبري نيست. با اين حال توصيه مي کنم کساني که به نسخه اوليه دسترسي ندارند، بخت تماشاي اين يکي را از دست ندهند.

صفحه دانلود در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/11ساعت   توسط مهدی خلیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين وبلاگ متعلق به مهدي خليلي كارشناس ساختمان علاقه مند به كارگرداني و نويسندگي مي باشد.

پیوندهای روزانه
میلیونر زاغه نشین
تاریخچه اسپایدرویک
بازیهای بامزه (هانکه)
مه (دارابونت)
به من قول بده (کوستاریکا)
پارانوید پارک (گاووس ون سنت)
ناقوس غواصی وپروانه
الیزابت عصر طلایی
شجاع (جودی فاستر)
تهاجم (نيكول كيدمن)
برترين فيلمهاي ترسناك سينما
ارواح گویا(goya ghost) ميشل فورمن
حشره(ويليام فريدكين)
هويت بورن(اولتيماتوم بورن)
زودياك (ديويد فينچر)
شماره23(جيم كري)
قلب ها (آلن رنه)
سیزده یار اوشن
88 دقیقه (آل پاچینو)
شكاف امنيتي
بعدی (نیکلاس گیج)
خبر داغ (وودی آلن)
هتک حرز (آنتونی مینگلا)
نویسندگان آزادی
هانیبال(پیتر ویر)
فصل یخبندان(هارولد رمیس)
دختران رویایی فیلمی موزیکال
آپوکالیپتو (مل گیبسن)
گلهاي پژمرده (جيم جارموش)
شبان خوب (روبرت دنيرو)
روولور(گاي ريچي)
يك الماني خوب (استيون سودربرگ)
هزار توي پن (گيلرمو دل تورو)
فرزندان بشریت( کلایو اوون)
پرچم پدرانمان(کلینت ایستوود)
هتل ميليون دلاري (ويم وندرس)
امتياز نهايي(وودي الن)
ماهي بزرگ(تيم برتن)
ميامي وايس (مايكل مان)
شهر گناه(روبرت رودريگرز)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
تیر 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
بیوگرافی بازیگران خارجی .....
اثار الفرد هیچکاک در iranclassic.com
downloadكارتونهاي زيبا
هر انچه در مورد DVD ميخواهيد بدانيد
آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي
اسكار
سايت مفيد جهت دانلود زير نويس فارسي
معرفي و نقد فيلمهاي كلاسيك اروپايي و امريكاي
دانلود تريلر ( پيش نمايش) فيلمها
بهترين سايت جهت دريافت جلد و كاور و عكسهاي جلد Divx- DVD- VCD
من و فيلم
بعضی وقتها بعضی چیزها
وبلاک عرفان نجف ابادی
شرقيترين ستاره
کشکول جوان
دنياي فيزيك
هزاره سوم
سينما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM